گلی گم کرده ام ...

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن --- ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

کارل مارکس

كارل ماركس 1883-1818

سخن گفتن در مورد ماركس ظاهرا امري بيهوده به نظر مي آيد . چنانكه همه كساني كه حداقل تحصيلات دانشگاهي دارند با نام و عقايد ماركس آشنا هستند . چه رسد به آناني كه در رشته هاي علوم انساني و ارتباطات تحصيل مي كنند . هگل مي گويد: آنچه زياد شناخته شده به دليل اينكه زياد شناخته شده همواره ناشناخته مي ماند . در مورد ماركس نيز گاهي اوقات قضيه از اين قرار است كه تعدادي از مفاهيم ماركس آنقدر گفته شده و بديهي انگاشته شده كه جرات پرسيدن درباره ي معني بعضي واژه ها را هم به خود نمي دهيم . و به آساني و بدون آنكه معني واژه ها را بدانيم آنها را به كار مي بريم . و نيز چون افكار و عقايد ماركس بر انديشمندان بعد از خود و سير انديشه ي زمان پس از خود و انقلابهايي كه اخيرا در كشورهاي بزرگي چون شوروي و ديگر ممالك رخ داده بسيار تاثيرگذار بودهناچار به مطالعه ماركس هستيم و همچنين اگر ما ماركس را به خوبي فهم نكنيم در تفهيم مكاتبي چون فرانكفورت و نوماركسيستها و ... به مشكل برخواهيم خورد . انديشه ماركس بسيار گسترده است چنانكه ، اين انديشه در حوزه هاي زيادي از علوم همچون ، علوم سياسي ، مطالعات فرهنگي ، اقتصاد ، علوم اجتماعي و فلسفه كاربرد دارد و چارچوبي براي بررسي علوم مطرح شده قرار مي گيرد .

كار ماركس كاريست بسيار درهم تنيده به نوعي كه مفاهيم به شدت به هم وابسته و قطاروار هستند و جدا كردن روش شناسي وي از مفاهيم او كار نسبتا سختي است.

کارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) (زادهٔ ۵ مه ۱۸۱۸ در تریر، پروس - درگذشتهٔ ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعه‌شناس، تاریخ‌دان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است. و به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) که مشهورترین رسالهٔ تاریخ جنبش سوسیالیستی است را منتشر کرده‌است. مارکس همچنین مؤلّف «سرمایه» مهم‌ترین کتاب این جنبش است. این آثار به‌همراه سایر تألیفات او و انگلس، بنیان و جوهرهٔ اصلی تفکّر مارکسیسم را تشکیل می‌دهد. «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده است.» از جمله مشهورترین جملات مارکس دربارهٔ تاریخ است که در خط اوّل مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است.

کارل مارکس فرزند سوم هاینریش مارکس لوی (Marx Levi)، یک وکیل دادگستری یهودی بود که از خانوادهٔ خاخام‌های معروف شهر محسوب می‌شد. هاینریش «مارکس لوی» به خاطر محدودیت‌هایی که دولت پروس برای حقوق‌دانان یهودی قائل شده بود و به خاطر این که بتواند شغل خود را در دادگستری حفظ کند، به شاخهٔ پروتستان مسیحیت گروید و از آن پس خود را هاینریش مارکس نامید. در سال ۱۸۲۴ فرزندان وی نیز به مسیحیت گرویدند.

کارل مارکس در شهر تریر دورهٔ دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه شهر بن به تحصیل رشتهٔ حقوق پرداخت. یک سال بعد به برلین عزیمت کرد و در دانشگاه آن شهر در رشته‌های فلسفه و تاریخ به تحصیل ادامه داد. مارکس در سال ۱۸۴۱ با ارائهٔ تز دکترای خود دربارهٔ اختلاف فلسفهٔ طبیعت دموکریتوس و اپیکور تحصیلات دانشگاهی خود را از راه مکاتبه‌ای در دانشگاه ینا به پایان رساند. او به امید آن که بتواند در دانشگاه بن تدریس کند به آن شهر رفت ولی دولت پروس مانع اشتغال وی به‌عنوان استاد دانشگاه شد. مارکس در این زمان به روزنامهٔ نوبنیاد لیبرال‌های جبههٔ اوپوزیسیون شهر کلن پیوست و به‌عنوان عضو ارشد کادر تحریریهٔ روزنامه مشغول به کار شد. در این دوره مارکس یک هگلی بود و در برلین به حلقهٔ هگلی‌های چپ (شامل برونو باوئر و دیگران) تعلّق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به‌خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تأثیر زیادی بر سیر تحوّل اندیشهٔ مارکس گذاشت. این تأثیرات را می‌توان به‌وضوح در کتاب «دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴» و به‌صورت پخته‌تری در کتاب سرمایه مشاهده کرد.

مارکس مبارزهٔ عملی سیاسی و فلسفی را به‌همراه دوست نزدیکش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابات ۱۸۴۸ «بیانیهٔ کمونیست» را به رشتهٔ تحریر در آورد. مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده‌آلیسم آلمانی و هگلی‌های جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در انجمن بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتاً دبیر این انجمن شد. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.

کارل عاشق دختری شد و با پدرش قهر کرد و با معشوقه‌اش به پاریس و سپس لندن رفت. او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همان‌جا درگذشت. عقاید وی که در زمان خودش نیز طرفداران بسیاری یافتند، پس از مرگ توسّط افراد بیشتری تبلیغ می‌شدند. با پیروزی و قدرت‌گیری بلشویک‌ها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم مردم دنیا حکومت‌های مارکسیست داشتند. رابطهٔ این «مارکسیست»های متعدّد با اندیشهٔ مارکس مورد اختلاف‌نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

در یک نظرخواهی از شنوندگان «رادیو ۴» (ایستگاه رادیویی متعلّق به رادیوی بی‌بی‌سی انگلستان در سال ۲۰۰۵)، کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر هزارهٔ دوم انتخاب شد. پیشتر در آغاز هزارهٔ جدید کاری مشابه توسّط وب‌گاه انگلیسی زبان بی‌بی‌سی انجام گرفته بود که ۲ میلیون نفر از مردم کشورهای گوناگون از سرتاسر جهان در این نظرخواهی شرکت کرده و از میان اندیشمندان هزاره، کارل مارکس مقام نخست را یافت و آلبرت انیشتین و آیزاک نیوتون با فاصله‌ای بسیار از او به‌عنوان نفرات دوم و سوم انتخاب شدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1392/01/30ساعت 23:59  توسط مرتضی قربانی  | 

اسیر

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آن که روح مرا رام کرده است

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگی اش نام کرده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/13ساعت 23:49  توسط مرتضی قربانی  | 

تو نیستی که ببینی ...

تو نیستی که ببینی ...

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/13ساعت 23:28  توسط مرتضی قربانی  | 

کوچ سرو

باید از محشر گذشت ...

این لجنزاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است

عذر میخواهم پری

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند

روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست

برّه هایت می دوند

جویباریکه عزیزم راه خود گیر و برو

یک شب مهتابی از این تنگنای

بر فراز کوهها پر می زنم

می گذارم می روم

ناله خود می برم

دردسر کم می کنم

چشمهایی خیره می پاید مرا

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد (ص) با من است

می روی وعده آنجا که روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست ...

صبح چندان دور نیست ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/29ساعت 22:25  توسط مرتضی قربانی  | 

در سوگ سرو

باغبان پیر در وا پسین روزهای گذرش از جاده باغ زندگی، نهال سرو کوچکش را در کنار آن گذرگاه بر زمین کاشت تا تنها دل خوشی زندگی اش را استوار سازد. صبحگاهان حیات آن پیر با نگاهی صمیمانه به درخت زندگی اش هوایی دیگر به روح با ایمانش می بخشید چندان که تمام فکر و ذکرش دیگر همین نهال بود و بس. تا اینکه آن نهال کوچک ریشه هایش را استوار نموده و با سایه ی نیمه بلندش خستگی راه را از تن آن پیر با ایمان در می نمود اما هزاران افسوس که نگاه منتظر آن سرو در آن غروب غمگین برای همیشه در راه ماند و پیرمرد برای همیشه او را ترک گفته بود. همسر پیرمرد با تمام وجود جای خالی آن رهگذر را برای سرو پر کرده بود اما دریغ که درد دلهای شیرین آن رهگذر با سرو تنها یادبود وی بود که از واژه پدر در دل داشت. شاید قدرت لایزال خداوندی چنین رقم خورده بود تا آن سرو نیم سایه اش را سالهای سال برای آن پیرزن افتاده از پا همچون طبیبی حاذق در این بیابان سرد انسانی استوار سازد.

در سحرگاهی سرد میهمان نازنین سرو در دامانش جان سپرد و بدین گونه تنها یادگار یاورش نیز او را بدرود گفت.

پس از آن بود که سرو زندگی ما دیگر از ته دل نخندید و با تمام وجود بر سر عابران سایه افکند تا آنان در زیر سایه اش گاه گاه بخندند و هیچگاه هیچکس ندانست که او گرمای سوزان آفتاب را به جان خریده و برای دیگران سایه سار هدیه می دهد. در این میان ناجوانمردانی بودند که تبر بدست شاخه هایش را تبر زدند و شکستند اما هیچگاه لب به نفرین نگشود و شاید با زندگی شرافتمندانه اش واژه مرد بودن را برایمان تفسیر کرد.

آنقدر شاخه هایش را شکستند تا اینکه کوچ را به زندگی در کنار این نامردمان ترجیح داد و جاده سوزان زندگی را برای همیشه از سایه سار خالی نمود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/19ساعت 23:36  توسط مرتضی قربانی  | 

سورو - اسطوره معاصر عشق در آ ذربایجان

سورو داستان عشق در دیار آذربایجان که مربوط به سالهای اخیر بوده و میتوان آن را اسطوره ادبیات غنایی معاصر در آذربایجان به شمار آورد. داستانی که شاید همانند آن به ندرت تکرار شده علی الخصوص در تاریخ ادبیات معاصر که در این سالها شاید اولین چیزی که از دلهای عموم ایرانیان رخت بربسته عشق و حتی نوع مجازی آن باشد. در این سالها که زرق و برق دنیا همنشین قلوب شهرنشینان متمدن گشته پس بیهوده نیست اگر این نوع عشق ها را در جوامع روستایی بیش از گذشته جستو کنیم.

سورو نام دختری روستایی از دامنه های اَلَموت در استان قزوین است که عاشق سرباز معلمی می شود که دوره خدمت سربازی خود را در آنجا می گذراند و به گمان خود این دختر کولی را برای کوتاه مدتی ملعبه خود ساخته و او به نیت صادقانه همیشگی این مرد را مرد رویاهای خود برای زندگی می بیند غافل از اینکه وی عیال وار است. پس از اتمام دوران سربازی بدون خداحافظی از دیار الموت رخت می بندد و به دیار خویش باز می گردد غافل از اینکه دختر باصفای دهاتی دیگر وابسته او شده و به دنبال او با پای پیاده رهسپار قصه های مردمان آن دیار می گردد. پس از مدتی پرس و جو دق الباب منزل معشوق میکند غافل از اینکه گشاینده در عیال معشوق خیالات وی است و اکنون سورو سرگردان و بهت زده در کوچه پس کوچه های این شهر همچون برق زده ها می گردد حتی نمیداند این گام ها رو به سوی کجا دارند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/23ساعت 22:30  توسط مرتضی قربانی  | 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب

مدتهاست که دلم گرفته و هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم. راستش خودم هم نمی دانم که چرا اینگونه پیش می روم هیچگاه دوست نداشتم که اینگونه که هستم باشم خودم هم وا مانده ام از همه جا دلسردم از همه چیز دلگیرم هیچ لذتی مرا سیر نمی کند .

فضای نارآرام و آلوده روز با من غریبه است و من تنها می مانم

کاسه لبریز از نیرنگ روز

نبرد دستی با دستی دیگر برای یک سکه بیشتر یا کمتر با من غریبه است و من تنها می مانم

هنوز هم نمیدانم پاسخ بسیاری از پرشسهای زندگیم را

آری ای دوست

با اینکه ابتدای سخنانم را بیراهه گفتم میدانستم که خود میدانی و میبینی همه چیز را .

دلم در حقیقت برای تو گرفته است و فقط برای تو

از ته دل می دانم که درمان تمام دردهایم با تو بودن است

ای کاش می شد با تو بود برای همیشه

کمکم کن تا همیشه با تو باشم......

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/23ساعت 21:27  توسط مرتضی قربانی  | 

من باب نوروز (اوغوز) خودمان

ما در این مقاله قصد داریم درباره ی سفره ی هفت سین و کمی از عید نوروز برایتان صحبت کنیم . که در آینده به طور مفصل بحث خواهیم کرد .

« سفره ی هفت سین !!!»

این ترکیب را حتماً بسیار شنیده اید.

به خصوص در همین ایام اوغوز (که در اصل نوروز، اوغوز بوده است و سپس توسط جمشید شاه به نوروز تبدیل شده است تا شروع سال جدید را نشان دهد.)

در زمان های قدیم، در میان مردم آذربایجان رسم بوده است که هفت عدد از برکت های جهان آفرینش را جمع می کردند تا هم فرصتی باشد که از آفریدگار جهان تشکری به عمل آید و هم آنها را (به نمایندگی از تمام نعمت هایی که "تانری" (خدا) به مردم بخشیده است) با خود از سال قبل به سال جدید منتقل کنند. عدد هفت هم در این میان نشانه ی کثرت بوده است.

حال، چون هفت برکت را با خود می بردند آنها را درون سفره ای می گذاشتند و آن را « برکتلردن یئددی سین قویماق » (گذاشتن هفت ها از برکت ها) می نامیدند. آنها عبارت بودند از:

1. یئر برکتی (برکت زمین): قوورغا (گندم یا عدس یا سمنو)

2. آغاج برکتی (برکت درخت): آلما یا اییده (سیب یا سنجد)

3. گؤی برکتی (برکت آسمان): قورآن یا آینا (قرآن یا آینه)

4. گؤیرمک برکتی (برکت سرسبزی و رشد): گؤیرمک (سبزی)

5. آل – وئر برکتی (برکت خرید و فروش): سیککه (سکه)

6. حیئوان برکتی (برکت حیوان): یومورتا (تخم مرغ)

7. سو برکتی (برکت آب): سو و بالیخ (آب و ماهی که انتخاب ماهی قرمز هم در تفکر اسطوره ای آذربایجان، معنای مبارکی (قوتلولوق) نیز داشته است.)

حال، این ماجرا به زبان فارسی آمده است و عدم توجه ترجمه کننده یا ترجمه کنندگان محترم (که لطف کرده اند!!!) به "سین" در "یئددی سین" - که در زبان ترکی آذربایجانی به معنای "تا" در "هفت تا" در زبان فارسی است- موجب شده است تا بالاجبار این کلمه را همانطور "سین" ترجمه کنند و آن را دارای رابطه ای با حرف « س » نمایند. حال، تعدادی افراد هم از آب گل آلود، ماهی گرفته و لطف می کنند و برای اثبات "هفت شین" بودن آن قبل از اینکه "هفت سین" باشد(!!!)

 دلایلی واهی و غیر قابل قبول می آورند که حتی بچه ی کوچک هم آنها را باور نمی کند تا چه رسد به یک ملت! حالا برای اینکه اصلاً جای ابهام نماند، دلایلی کافی برای "برکتلردن یئددی سین قویماق" بودن به جای "هفت سین" تقلبی (!)، می آوریم:

1. انتخاب حرف "س"، اصلاً معنای تفکر اسطوره ای ندارد. چرا که در هیچ کجای دریای کلمات و حتی در میان بازی های انجام شده توسط کلمات (که یکی از آنها همین مسئله ی هفت سین است)، حرف "س" به معنای مبارکی و ... به کار نرفته است. البته قابل توجه ماهی گیرندگان از آب گل آلود (که چند سطر بالا آنها و تفکر واهی آنها را معرفی کردیم)، این اتفاق برای حرف "ش" هم، چنین است و علاوه بر اینکه سفره ی هفت سین نداشتیم، هفت شین و شراب و شیر (منظور شیر آب!) نداشته ایم. (دقتتان را بیشتر نمایید!)

2. با توجه به "هفت سین" بودن سفره هر چه که حرف "س" در اول آن آمده است، باید در سفره باشد؛ یعنی مثلاً خود سفره را هم باید درون سفره ی هفت سین گذاشت و یا "سرگین" را و یا ... (که خودتان می دانید آخرش، کار به جاهای باریک تر هم می رسد)

3. اگر هنوز، قبول نکرده اید که نوروز همان اوغوز است که از ترکی به فارسی و دیگر جاها رفته است و آن را نوروز تصور کنید و آن را عیدی باستانی و قدیمی بنامید، باید بدانید که زمانی که نوروز بود، خط نوشتاری زبان فارسی، خط عربی نبوده است تا حرفی با نام "سین" در آن تصور شود! (دقتتان را بیشتر کنید!)

4. با توجه به اینکه نوروز از اوغوز گرفته شده است، احتمال این مسئله خیلی خیلی خیلی ... بیشتر می شود که چیزهایی هم که به آن مربوط هستند، از آذربایجان و زبان اصیل و زیبای ترکی سرچشمه گرفته و به زبانهای دیگر رفته است که در نتیجه ی تشابه دو مثلث (!)، اضلاع متناظر متناسب بوده و هفت سین از همان "برکتلردن یئددی سین قویماق" گرفته شده باشد.

5. توجیه تخم مرغ و رنگی شدن آن و البته آینه و قرآن و ماهی و آب در سفره ی هفت سین، اصلاً با کلمات هفت سین جور در نمی آید که نه تنها، اولشان با "س" شروع نمی شود، اصلاً حرف "س" درون آنها به کار نرفته است! پس از این به بعد یادتان باشد که سفره ی هفت سین نداریم. بلکه آن از همان "برکتلردن یئددی سین قویماق" است که دزدیده شده است! و می دانیم که دزدی چه کلمه باشد چه خانه و چه پول و ماشین و ... ، گناه است و زشت کاری بُوَد! پس سعی کنید شما در این گناه، دست نداشته باشید و قسمتی از این گناه را هم برعهده نگیرید.

اصل این مقاله را استاد محترم جناب آقای ناصر منظوری در مجله ی دیلماج به چاپ رسانده اند. از این استاد بعدها بسیار خواهید شنید و از مطالب زیبا و دلنشین او بهره خواهید برد. ان شاء الله !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت 22:12  توسط مرتضی قربانی  | 

باز هم با او

همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی  داریم، که کسی از آن خبر ندارد ،خود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست.

گفتم: خسته‌ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشوید(زمر/53) ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛
گفت: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

  گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/03ساعت 21:35  توسط مرتضی قربانی  | 

فقط اوست ...

اگر می‌بینی کسی به تو لبخند نمی‌زند، علت را در لبان فروبسته خود جست‌وجو کن.
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچگاه به خاطر دروغ‌هایم مرا تنبیه نکرد. می‌توانسته، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد!
هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم. وعده‌هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم‌ها و گوش‌هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم. من از خـــدا گریختم بی‌خبر از آنکه او با من و در من بود!
می‌خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می‌خواست بسازم نه آنگونه که خدا می‌خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته‌هایم ویران شد و زیر خروارها بلا و مصیبت ماندم. از همه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.
با شرمندگی فریاد زدم: خدایا اگر مرا نجات دهی‌، اگر ویرانه‌های زندگی‌ام را آباد کنی با تو پیمان می‌بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 23:59  توسط مرتضی قربانی  | 

مطالب قدیمی‌تر